برفابه

کسی در میان ما نیست که زندگی برایش تبعیضی قائل شود. در حالی که او در این خیابان‌ها گام بر می‌دارد و برفابه می‌بارد، این آگاهی را در درون خود حفظ می‌کند. برفابه‌ای که گونه ها و ابروهای سنگین از رطوبت را ترک می‌کند. همه چیز می‌گذرد. او این یادآوری را ـ این آگاهی را که هر چیزی که او بدان آویخته است از او دور و ناپدید خواهد شد ـ در میان این خیابان‌ها که برفابه فرو می‌بارد تاب می‌آورد، چیزی که نه باران است نه برف، نه یخ است نه آب، که ابروهایش را مرطوب می‌کند و از پیشانی‌اش روان می‌شود، چه بایستد چه با شتاب راه برود، چه چشم‌هایش را ببندد چه بازشان کند.