فهمیده بودی که این تغییر موقعیت، کار را دو چندان خواهد کرد. پس خیرهتر نگاهش کردی و او که تو را نمیدید، خیره به فرش سرخرنگ زیر پایش شده بود. تو حریصانه تنش را بر انداز و چشمانت را تنگ و گشاد میکردی. در فکرت چیزی نبود، جز دغدغهی کار جدید! بلند میشوی و نزدیک او میروی. دختر کمی هراسان میشود. زانوانش را صاف میکنی و دستانش را به پشت میبری و ستون تنش میکنی. سرش را خم میکنی، موهایش را از صورتش کنار میزنی. نگاهتان با هم گره میخورد.
صفحه 51