یادم هست تهران جوانتر بودم و لمیده بودم در صندلی پشت تاکسی و راهی دور میرفتم که راه هیچیک از مسافرهای دیگر نبود؛ راننده آهسته حرکت میکرد و به اشارهی سر میپرسید کجا و نشانیها را تکرار میکرد و غرغرکنان میگذشت. تا مردی بلندقد با ابروهای پرپشت پیوسته آمرانه دستش را بلند کرد و راننده ایستاد؛ مرد خمشده پشت پنجره امزدیه ایسگا نامزو و من یکباره بیاختیار شدم؛ راننده به اشارهی سر گفت نه و بیاعتنا به پک خندهی من راه افتاد اما دور نشده من بریده و بلند میخندیدم.
صفحه 145