شبی با بی‌قراری به خواب رفته بودم. در خوابی عجیب،آدم خواران را دیدم که به سمت جزیره‌ام پارو می‌زدند.تا آن زمان ، 24 سال از اقامتم در جزیره گذشته بود. در دو سال گذشته هیچ نشانی از آدم خوارها یا هیچ بازدید کنندۀ دیگری ندیده بودم ، اما وقتی هنوز خواب آن‌ها را می‌دیدم، یعنی هنوز جایی در پس زمینۀ ذهنم حضور داشتند و ترس از آن‌ها از بین نرفته بود.

در کابوس ترسناکم، آدم خوارها شروع به برپایی جشن کرده بودند. آن‌ها یک نفر را اسیر کرده بودند و آماده کشتن و خوردن مرد بیچاره بودند.

صفحه 50