برای من هم جای سوال بود که چرا قنواء را میان آن ها ندیدم. حاکم به طرف سکو رفت و در صندوقچه را باز کرد. با دیدن میوه های توی آن فریاد کشید:

اینجا چه خبر است؟ این مسخره بازی ها چیست؟ چرا جواهرات، روی طاقچه ریخته ؟ این میوه ها توی صندوقچه چه می کند؟