در رهش، گذرگاهش،
هر جمال و جلوه که نیست
یا که هست، مینگرد:
آن شکسته پیر گدا
و آن دونده آب کدر
و آن کبوتری که پرد.
در رهش، گذرگاهش
هر خروش و ناله که هست
یا که نیست، میشنود:
زآن صغیر دکّه بدست
و آن فقیر طالعبین
و آن سگ سیه که دود.
ز آنچهها که دید و شنید
پرتوی عجولانه
در دلش گذارد رنگ.
گاه از آنچه میبیند
چون نگاه دیوانه
دور مانده صد فرسنگ.
صفحه48