خیالم در آسمان‌ها در پی‌اش بود، در عصرهایی مانند آن عصرها که هنوز می‌توانستیم با هم به غروب خیره شویم؛ من سعی می‌کردم عطوفتم را به‌سویش پرواز دهم، تا آن‌سوی مهتابی که او دوست می‌داشت، تا تسلایش دهم بابت آن‌که دیگر زنده نیست، و این عشق به کسی که آن‌همه دور شده بود مانند مذهب بود؛ افکارم مانند کلمات نیایش در برابرش برمی‌خاستند.

صفحه ۲۴۸