سرایدار همان فرماندار است عمه؟!
عبدلو پسر مشهدی خدامراد با دوچرخهای که از شهر تهران خریده بود. از جادهی باریک تپه به طرف سیاه چادرها سرازیر شده بود. اولین بار بود که کسی با دوچرخه به منطقهی عشایرنشین ما می آمد. ما بچهها جمع شده بودیم دم در سیاه چادر خانهی ما و به حرکت آهستهی دوچرخه در سرازیری تپه نگاه می کردیم. همین علو گفت: «هر که هست، آمده کشک و پشم گوسفند بخرد داوود!»
صفحه ۱۷مروری بر کتاب ساندویچی برای حیدر نعمتزاده نوشته منصور علیمردانی را در آوانگارد بخوانید.