علو کنار دیوار کاهگلی نشسته بود و چنگ خرمایش را کله کله می‌خورد. آفتاب کم‌جان زمستان تا ميانۀ میدان پهن شده بود. پشت دست‌های کوچک چرکمرده‌اش رگه‌های خون بیرون زده بود و نیم تنۀ گل‌وگشادی که تا کاسۀ زانویش می‌رسید اندام او را بزرگ‌تر نشان می‌داد. در آفتاب این‌پا و آن‌پا می‌شد و به کوچۀ ته میدان گردن می‌کشید. کوچه خالی بود. تنها چند پسربچۀ سیاه‌سوختۀ پاپتی تو میدان دنبال توپ می‌دویدند.

صفحه 39