من دوستی ندارم، مارگارت. وقتی از شوق موفقیت می‌سوزم کسی نیست که در شادیم شریک باشد؛ و وقتی نومیدی بر من چیره می‌شود کسی نیست دلداریم دهد تا راسخ‌تر باشم. مجبورم فکرهایم را روی کاغذ بیاورم؛ این خوب است اما برای انتقال احساسات قبول کن که وسیله‌ی کارآمدی نیست. دلم می‌خواست مردی در کنارم بود که با من همدلی می‌کرد و نگاهش به نگاهم پاسخ می‌داد.

صفحه 17