چه دختری دلش نمی خواهد کسی نازش را بکشد و هوایش را داشته باشد؟
این جملهای بود که مدام با خودم تکرار میکردم، وقتی بالزون مرا برای خداحافظی به مولان برد. بعد از آن کارهای طاقتفرسایی که در ویچی کرده بودم، حتی مولان برایم بهشت بود. اما سفر من به آنجا تنها برای خداحافظی از عمههایم بود. کتودامن مشکی کتاتی به تن داشتم. بالزون آنها را برایم خریده بود، چراکه تمام لباسهای دیگرم را دور انداخته بودیم. من سنگین و موقر در سکوت نشسته بودم و بالزون به لوئیز اطمینان میداد که من با وجود او به چیزی نیاز نخواهم داشت.
صفحه 85