آلن:   ( هیجانش را به‌سختی پنهان می‌کند.) دلم شورمی‌زنه. اگه نانسی سر برسه چی؟اُاُ!

دیک:   آلن. بیا این شبِ اوله رو خیلی بلندپروازی نکنیم.  

آلن:   (به لیندا) از من چیزی نگفت؟

لیندا:   تورو اصلاً نمی‌شناسه...چی می‌تونه ازت بگه؟

آلن:   بهش نگفتی من یه بیوه‌مردم.

لیندا:   (به آشپزخانه می‌رود.) بنا این بود من فقط واسه‌ت قرار رو بذارم. دیگه خودت باید قضیۀ مرگ زنت رو براش تعریف کنی.

آلن:   وای! دل توی دلم نیست.

صفحه 31