پس از آن عمو، در صندلی جاو نشست و زن عمو و امیرمسعود کنار من در صندلی عقب نشستند. پدر ماشین را روشن کرد و پس از زوزه کشیدن چرخ‌های ماشین – در اثر تیک آف – ماشین با سرعت حرکت کرد. با این که در تمام طول رانندگی پدر چشم‌هایم بسته بود، در اثر لرزش‌های شدید ماشین، می‌توانستم حالات عمو و امیر مسعود و زن عمو را – در زمانی که به زوایای ماشین ، کمانه می‌کردند و برمی‌گشتند – درک کنم. من که به رانندگی پدر عادت داشتم ، بیچاره عمو این‌ها. باور کنید تا آن زمان صدای جیغ عمو،زن‌عمو و امیر مسعود را نشنیده بودم. 

صفحه 75