روی صندلی باغ ایستاده بود، دو دل، لرزان، وحشت زده از فکر دردی جسمانی که قرار بود حس کند - مخصوصاً خفگی تدریجی - و از تقلایی که بدن آویزانش در فضای خالی بدون شک برضد خفگی انجام می‌داد، و خودش را مضحک احساس می‌کرد.

روی هم رفته چه چیزی مانع از زندگی کردن او می‌شد؟ خورشید همچنان می‌درخشید، باران همچنان می‌بارید و، صبح‌های بازار، میدان پر از صدا و بو می‌شد. باز هم می‌توانست تنها در آشپزخانه با گوش کردن به آواز پرندگان برای خودش قهوه درست کند.

پشت جلد


معرفی کتاب مرد کوچک آرکانژلسک نوشته‌ی ژرژ سیمنون