زن و شوهر سامسا روی تخت سر جایشان نشستند و قبل از اینکه معنی پیام پیرزن را دریابند سعی می‌کردند از وحشتی که به آنها دست داده بود، جلوگیری کنند. طولی نکشید که آقا از یک طرف و خانم از طرف دیگر تخت پایین آمدند. آقای لحاف را روی دوشش انداخت و خانم با پیرهن خواب و به این رخت وارد اطاق گره گوار شدند و درین بین در اطاق ناهارخوری باز شد و گرت که بعد از ورود اجاره‌نشین‌ها در این اطاق می‌خوابید، بیرون آمد. کاملاً لباس پوشیده بود مثل اینکه نخوابیده و پریدگی رنگش گواه بی‌خوابی او بود.

صفحه ۷۶

مروری بر کتاب مسخ نوشته فرانتس کافکا را در آوانگارد بخوانید.