تلویزیون را خاموش کردم و به خیابان زدم، اگرچه خیابان سرد و تاریک و دلگیر بود. در بدو ورود به بار چشمم به آینۀ کنار در افتاد. چشمم به ابروهای پرپشت و سیاهم افتاد. هفته پیش یکی از بچهها اصرار داشت برویم پیش یک آرایشگر ترک تا کمی تر و تمیزشان کند. آن روز هم مثل قرار روز صلح سبز نرفتم. میخواستم همینطور مثل یک دلتنگی یا مثل یک داغ شرقی باقی بمانم. او هم دیگر زنگی نزد.
صفحه 43