میرعظیم [لبخند می‌ زند] پس تا کی؟ می فرمایید بریم؟ انسی ناگهان به گونه ای باور نکردنی می‌گریزد راننده شگفت زده از دور می نگرد. میر عظیم یک دم غافلگیر شده گذرنده ای را پس می‌زند و پی انسی می دود راننده یک دم تابوت را در اتاقک پشتی خود به یاد می آورد و تند می‌نشیند توی وانت و بوق زنان عرض خیابان را به فلاکتی دور می‌زند انسی به کوچه ای می‌پیچد میرعظیم به چندین تنه می‌زند و به کوچه می‌پیچد و یک گاری دستی راهش را می‌بندد انی میدود پیرزنی که از پنجره میبیند دو لنگه ی پنجره را می‌بندد.