در آخر، در خیال و رویا به چیزی فکر کردم که سنگ‌بنای نوشتن داستان شد. به این فکر کردم که «چه می‌شد اگر فریدریش نیچه، در لحظه‌ای از تاریخ قرار می‌گرفت که طبق نوشته‌های چاپ‌شده خودش، روان‌درمانی را پایه‌گذاری و از همان‌جا برای درمان خودش استفاده می‌کرد.»

اغلب به این فکر می‌کردم که چقدر حیف شد که امکان ندارد داستان را ده سال جلوتر بکشم و نیچه و فروید را روبه‌روی هم قرار دهم. واقعا چه رودررویی شفابخشی می‌شد اگر این دو نابغه برجسته همدیگر را می‌دیدند؛ یک فیلسوف و یک روانکاو. اما متاسفانه تاریخ همکاری نمی‌کرد.  در 1882، فروید هنوز دانشجوی جوان پزشکی بود و هیچ شهرتی به هم نزده بود و درست در همان زمان، نیچه از مشکلات فاجعه‌بار روانی رنج می‌برد و همین مشکلات روانی باعث شد تا پایان عمرش دچار جنون و شیدایی شود. (احتمالا مبتلا به سیفلیس بوده)

اگر فروید را کنار بگذاریم، نیچه با چه کسی می‌توانست برای کمک گرفتن مشورت کند؟ طبق تحقیقات تاریخی من، هیچ مدرکی از وجود درمانگرهای تجربی در «وین» وجود ندارد و نه‌تنها در «وین» که در هیچ جای دنیا این درمان‌ها دیده نمی‌شد. چون رشته روان‌درمانی هنوز زاده نشده بود و همان‌طور که قبلا  مطرح کردم، ما فروید را «پدر روانکاوی» می‌شناسیم. ولی او خیلی بیش از این‌ها بود: او به خودی خود، پدر روان‌درمانی هم بود.

صفحه 308