چشم‌هام بسته‌اند. از جلو صورتم که می‌گذرد، من تنها صداش را می‌شنوم. صدا مثل وزوز مگسی است. دور می‌شود. یعنی لابد دور شده، چون صدا محو و محوتر شده است. بعد کمی سکوت است. بعد صدای برخورد چیزی با شیشه‌ی پنجره. بس که محکم خورده است به شیشه بس که شیشه‌ها تمیزند. لابد باز تاجی خوشگله آنها را دستمال کشیده است. چشم‌ها را باز می‌کنم و نگاه می‌کنم. افتاده است کف پنجره و به خودش می‌پیچد: سنجاقک.