زنورکو

چهره‌ی آدم‌های زیبا خودش یک‌جور معماری داره، حتی وقتی هیچ حالتی رو نشون نده. آدم‌های زشت مجبورن لبخند بزنن، چشماشونو برق بندازن، ذهنشونو تكون بدن تا به این صورت بی‌محتوا روح ببخشن. از چهره‌ی هلن چیزی که یاد آدم می‌موند احساسات بود نه خطوط صورتش. هلن محکوم بود که دائم احساساتشو بروز بده. 

تازه یک پوستی هم داشت که منو معذب می‌کرد. وقتی نگاهش می‌کردم معذب می‌شدم و مورمورم می‌شد، مثل این بود که گوشتشو به آدم عرضه می‌کرد، که گوشتش ملموس بود... به زحمت جرئت می‌کردم طرف هلن نگاه کنم. 

صفحه ۳۶