چگونه می‌توان بـا حذف چیزهـا داعيه‌ی نزدیک شـدن بـه واقعیـت را داشت؟ آیا مهاجر در عکس‌هـای پیش رو بس بـه ابژه‌اش نزدیک شـده است، یا بسیار از آن دور گشته؟ و هنگامی که در تصویرهایـش بـه چنیـن خلوتی چشـم می‌دوزیم چرا احساس می‌کنیـم ایـن اعوجاج کم‌رمق بـر پهنه کاغذ حجمی عظیـم از جلگه‌هـا، کوهستان‌ها و آب‌هاست؟ چرا می‌پنداریم آن تهـی آسـمان روزنی اسـت بـه بی‌نهایت؟ چنین دیالکتیک رازورزانه‌ای میان تهیت و سرشاری، میان همه چیز و هیچ چیـز، تاریخی دراز دارد، از راه دائو تـا همین روزهـا، در فاصله‌ی یک سـنگ انداز.

 به نظرم می‌آید آنچه در درک ایـن دوره از عکس‌های مهاجر اهمیتی افزون می‌باید تأمل در به کارگیری اینک بیش از پیش استعاری برخی عناصر اسـت. عناصری که گرچـه از سـال‌ها پیش تـاکنـون در زمره‌ی عناصر متشکل جهان تصویرهای او بوده اند، اما هـر اندازه که در گذر زمان نگاه او به واقعیت موجزتر و بی‌پیرایه‌تر شـده، این عناصـر بیانی موجزتر یافته‌اند، تا آن جا که چنین عناصری در تصویرهای او دیگر تن بـه هیـچ توصیفی نمی‌دهند و به سان شتکی بـر ادراکات ما عمل می‌کنند.

یادداشتی بر هوای زمین در نگاه مهران مهاجر

وحید حکیم