در حالی که داشتم از هیاهوی ازدحام روز افتتاحیه‌ی نمایشگاه سرسام می‌گرفتم، در برابر نقاشی منظره‌ی یکی از دوستانم ایستاده و از این که او زرد عزیز را آن گونه به کنجی رانده و حقیر کرده و بدان حد پریشان حال و گریان و حتی در مانده به کار گرفته، از خشم به خود می‌پیچیدم. درست همان لحظه که برای خواباندن خشم خود تصمیم گرفتم از آن تابلو چشم بپوشم و دور شوم، دوستی که آن را کشیده بود، دست در دست مردی که نمی‌شناختمش، رو به سـوی من کرد و در حالی که در خصوص تابلو به مرد چیزهایی می‌گفت که من در آن همهمه نمی‌شنیدم، بسیار زودتر از آنچه توقع داشتم خود را به من رساند. هنوز من و آن مرد را درست به هم معرفی نکرده، در چشم‌های من خیره شد. از برق چشمانش پیدا بود که منتظر است من درباره‌ی کارش اظهارنظر کنم و چون چیزی نگفتم صریحاً نظرم را پرسید.

صفحه ۴۳