«چطور به اینجا رسیدم؟ خیلی ساده است. هر چیزی که روزنامه مینوشتند باور میکردم. به خودم میگفتم:« قبلاً شاهکار های بزرگی خلق میکردیم، ما میتوانستیم برای دلیلی همه چیز رو فدا کنیم امَا حالا جوونی هیچ ارزشی نداره. منم تو این وضعیت شریکم. اونجا جنگه و من برای خودم پیرهن های تازه میدوزم و مدا های موی جدید از خودم در میآرم.»
مامان گریه میکرد:« من واسه این کار تا دم مرگ نمیبخشمت. شمار و به دنیا نیاوردم که دست و پاهاتون رو جداگانه خاک کنن.»
صفحه ۷۳