جز آدم‌هایی که دوره می‌گردند اشتراکِ روزنامه به ملت بفروشند، هیچ‌کس هیچ‌وقت درِ خانه‌ی مرا نمی‌زند. برای همین هم درِ خانه‌ام بسته می‌ماند و هیچ‌وقت مجبور نیستم بروم جوابِ کسی را بدهم.

ولی آن روز یکشنبه صبح، هر کی بود، سی‌وپنج دفعه در زد. چه‌کار می‌توانستم بکنم؟ با چشم‌های نیمه‌بسته خودم را از تخت کشیدم بیرون و تلوتلو رفتم دمِ‌در. مردی حدوداً چهل‌ساله با یونیفرمِ خاکستریِ کارگری به تن آن‌جا توی راهرو ایستاده بود و کلاهِ ایمنی‌اش را عینِ توله‌سگی ریزه‌میزه بغل کرده بود.

صفحه ۳۹