سخت جانی

برای سخت‌جانیمان شکوه داشتیم 

که چرا در سرمای تابناک زمستان 

و پناهمان به خوشه‌های انگور در تابستان 

راه دیگری جز امید انتخاب نمی‌کنیم 

آیا سخت‌جانی حرف بود و گزافه بود 

کسی از جمع ما نمی‌دانست 

جمعی که در روزهای جمعه کنار مشتی هیزم 

و شراب داغ به پایان می‌رسید

دستانمان به سوی آسمان دراز بود مشغول به خواندن دعای صبحگاهی بودیم که گاهی با اشک و ندبه همراه بود 

نیستی چه چموش و خاموش 

در پشت بوته‌های گُل سرخ ما را نظاره می‌کرد