ابرهای سیاه روی شهر پایین آمده بودند، جوری که خورشید از لبۀ ابرها پیچ می‌خورد و رنگِ زرد تهوع آوری روی همه چیز می‌پاشید؛ انگار حشراتی بودیم زیر نور فلورسنت. من که هنوز از مواجهه‌ با مادرم خسته بودم، نور بی جان شهر به نظرم مناسب می‌رسید. با مردیت ویلر برای مصاحبه ای درباره خانواده کین قرار داشتم. بعد از آخرین گزارشم نشنیده بودم، دست‌کم، نقل قولی می‌شنیدم که به دردم می‌خورد.

 

صفحه211