آذر

آذر امروز رفته است. بچه ها خوابیده اند و من در این ساعت شب به چیزهای عجیبی که دو رو بر ماست فکر می کنم. آذر برای اولین بار پس از پانزده سال که با هم بوده ایم به مسافرت سه روزه ای رفته؛ با مادر و خواهر و برادرهایش. من خواستم که برود. اصرار کردم با بچه ها باشم. در این مدت سهم او از بچه ها بیشتر بوده است. بچه ها کمتر کنارم خوابیده اند. با من کمتر حرف زده اند یا بازی کرده اند. جنس حرف هایشان با من تا آذر خیلی فرق می کند. دوست داشتم ببینم بچه ها وقتی با مادرشان نیستند یا وقتی با من باشند چه کار می کنند.