یک بعد از ظهر داغ در ماه ژوئیه، عمه کورا به من گفت که برای یک ‌سال عازم انگلستان است. مریض احوال بود و احتیاج به تغییر آب و هوا داشت. در حین صحبت مشغول دوختن چهل تکه‌ای برای پیش‌بخاری بود. تکه‌های الماس شکل ابریشمین یکی در دیگری غرق می‌شد، قرمز، آبی، بنفش، سبز زرد و همه تبدیل به موجی رنگین شده بودند. ساعت‌ها و ساعت‌ها وقت صرف دوختن آن کرده بود و دیگر نزدیک بود تمام بشود. پرسید، تنها می‌شوم؟ و من گفتم «نه»، نگاهم را به رنگ‌های دوختنی‌اش دوختم. با خودم فکر کردم، ساعت‌ها، ساعت‌ها و ساعت‌ها وقت صرف آن شده.

صفحه ۶۲