طی دورۀ دبیرستان با وجود آنکه اغلب خاموش و عبوس در دفتر مشاور می‌نشستم، به روان‌درمانی ادامه دادم. پیشرفت چندانی نکردم، اما این فضایی بود که می‌توانستم از فشار اجبار برای گرفتن نمرات خوب، در مدرسه‌ای که خصمانه سختگیر بود، بگریزم. می‎‌توانستم از خودم، نوجوانی که محبوب نیست و دست‌وپا‌چلفتی و به ‌شدت تنهاست بگریزم. می‌توانستم از فرزند مأیوس‌کننده‌ای که بودم بگریزم.

صفخه 77