هر بار که آفتاب فرو می رود 

و نعنا در دل سنگ به سرخی می‌گراید 

قطره آبی

تا مغز استخوان نفوذ می‌کند

سكوت ناقوسی آویخته بر پیرترین سپیدار

سال ها را ندا می‌دهد

صفحه ۱۸