ایرانشهر چون دیوی خفته است که به‌‏زور پیراهن رنگ‏‌رنگ نزاری به تنش نشانده‌‏اند؛ هیولایی مسکون و بی‌‏صدا که لته‏‌های خون به لب و دهانش ماسیده، آرام به کنجی خزیده و با چشمانِ حیرتش، گردش روزگار را دیده؛ روزگاری که آن دیو خون‏‌ریز را به گوشه‏‌ای وانهاده و بر جایش پوسته‌‏ای از لطافت را استوار کرده. این حکایت خیابان ایرانشهر است: خون‏‌ریزِ رام، بی‌‏رحمِ رنگارنگ.

کامیار صلواتی