در طول راه، هر کدام در افکار خودمان غوطهور بودیم. به جز صدای موسیقیای که پسزمینه سکوت ما بود، تنها صدای فندک اتومبیل شنیده میشد. ما سیگار پشت سیگار دود میکردیم. منظره بیرون از جلوی چشمهایم میگذشت و با زنجیر و حلقهام که به آن آویزان بود ور میرفتم. دیگر جرات نمیکردم به ادوارد نگاه کنم. وقتی تابلوی ورودی مولرانی را دیدم، جا خوردم. او اتومبیل را جلوی ویلایم نگه داشت. موتور اتومبیل همچنان روشن بود.
صفحه 149