من اکنون داستان پسربچه‌ای را برای شما نقل می‌کنم که فقیر است و در چشم‌اندازی چشم به روی تماشاخانه دنیا می‌گشاید که فقط بازویی از دریاست، بازوی دریای فقر و فلاکت که پیکرش همه قاره را فراگرفته است. من به شما خواهم گفت که چگونه گرسنگی را در باتلاق‌های رسيف، در میان غرق‌شدگان آن دریا کشف کرده‌ام. من در دانشگاه سوربن یا دانشگاه دیگری با هیولای گرسنگی آشنا نشده‌ام، بلکه گرسنگی خود در مرداب‌های کاپی باریب و در محلات حرمان‌زدة رسیف یعنی در آفوگادوس و پینا و سانتو آمارو و جزیرة لیت به چشم من جلوه‌گر شده است.