اما... دانم که انسان در کلمات نیست که بیان منحصر می‌یابد؛ بلکه انسان در ناگفته‌هایش نهفته است که محرم‌ترین شخص، شاید از ناگفته‌هایش او را بشناسد. عاطفة آدمی را می‌توان در مویرگ چشمان او هم بازیافت، و تو «از چنین بصیرتی برخوردار هستی زرقاء» و بود، بله، چون آینه‌ای بود که قیس را در خود باز می‌تابانید و باز می‌یافت؛ که زرقاء یک زنِ تمام بود؛ عصارة تمام زنان، «و تو عصارة تمامِ مرد! و تو می دانی چرا پُشت - سُرین زن سرد است؟!» نه، به آن نیندیشیده بود زرقاء.

صفحه ۴۹