«ملک پروان. اگر نتوانم خط و خبری از ثَریٰ برایش ببرم می‌میرد. و اگر ملک بمیرد، اگر دق کند نمی‌دانم من سروکارم به چه روزگاری بیفتد! کمِ کمش این است که گوروگم می‌شوم از این عالم اگر تو لجن جوی نفله نشوم. پس اگر راهی به گمانت می‌رسد کاری بکن. من خیالت را از بابت ذوالقدر راحت کردم. آن یکی دیگرم پیدایش می‌کنم،پیدایش می‌کنم. گفتی اسمش چی بود؟»
 

پشت جلد