- می‌رم آشپزخونه و می‌آم. هوم؟

با تردید سری تکان دادم. من می‌خواستم هرچه سریع‌تر حرف‌هایم را بزنم. قبل از اینکه بیشتر و بیشتر معتاد این مهربونی‌های بی‌نهایت بهراد بشوم. می‌خواستم با این خود ضعیفم بجنگم. می‌خواستم از بین برود و دوباره روی پا بایستم. بدون ترس از لرزش زانوهایم. دلم می‌خواست این روژین را ببرم بالای بلندترین ساختمانی که پیدا می‌شود و پرتش کنم پایین. دفعه‌ی قبلی انگار به کما رفته بود که حالا این‌طور سرزنده برگشته و قصد ویرانی زندگی امروزم را داشت.

صفحه 547