روزی بود، روزگاری بود. در زمانهای قدیم یک بابایی بود که از دار دنیا تنها سه تا دختر داشت که مادرشان مرده بود و پدرشان هم بعد از فوت مادر دخترها زنی دیگری گرفته بود. این نامادری به اندازهای در حق دخترهای مادرمرده بدی میکرد که انگار اینها پدرش را کشته و ارث باباش را هم خوردهاند. مرد بیچاره نان نداشت، اما نانخور داشت. یعنی آنقدر فقیر بودند که به شام شبشان محتاج بودند و به قول قدیمیها، شبشان میآمد و شامشان نمیآمد.
صفحه 293