ماهنگار
روزی بود، روزگاری بود. در زمانهای قدیم پادشاهی بود و این بابا پسری داشت به چه خوشگلی. سر و چشم و قد و بالای پسره آنقدر قشنگ بود که پادشاه بهاش اجازه نمیداد از قصر برود بیرون. مبادا بلایی سرش بیاورند یا از چشم بد خطری برایش پیش بیاید. روزی این پسره شترمرغ کوچکی دید و گوشهی قصر برایش لانهای ساخت و سرش با شترمرغ گرم شد. گذشت و گذشت تا شترمرغ بزرگ شد و پسره هم راه و چاه را یاد گرفت و به خودش گفت حالا وقتش رسیده که از قصر بزند بیرون و ببیند دنیا چه خبر است.
صفحه 287