ریتا شب اتاقمان را مرتب می‌کند و می‌گوید: شراب کمی مانده است و این گل‌ها از بستر من بزرگ‌ترند

پس پنجره را برایشان باز کن تا شب زیبا را معطر کنند و اینجا، روی این صندلی یک ماه بگذار در اطراف دستمال من

بالای دریاچه بگذار

تا درختان خرما بلند و بلندتر شوند...

کسی را جز من به تن کرده‌ای؟ زنی در تو ساکن شده است

که هر بار که شاخه‌هایت در اطراف تنه‌ی من می‌پیچد،

به هق هق می‌افتی؟

پاهایم را بخراش، خونم را بخراش

تا ببینیم سیل‌ها و طوفان‌ها از ما چه باقی می‌گذارند...

صفحه ۱۵