۱۰ مارس ۱۹۷۶

تصور می‌کنم که اساساً، و تقریباً منحصراً، در قرن هجده این گفتمان تاریخ بود که جنگ را به عامل اصلی و تقریباً انحصاری تحلیل مناسبات سیاسی بدل کرد. پس، گفتمان تاریخ، و نه گفتمان حقوقی و نه گفتمانِ نظریه‌ی سیاسی (با قراردادهایش، وحشی‌هایش، جنگل‌نشین‌ها و طبیعت‌نشین‌هایش، وضعیت‌های طبیعيش، و جنگ همه علیه همه‌اش، و غیره)؛ نه این‌ها، بلکه گفتمان تاریخ بود. 

پس، الآن می‌خواهم نشان دهم که چگونه به طرزی نسبتاً تناقض‌آمیز، عنصر جنگ که عملاً فهم‌پذیری تاریخی را در قرن هجده تشکیل می‌داد، از انقلاب به بعد، تدریجاً اگر از گفتمان تاریخ حذف نشده باشد، دست‌کم در آن تقلیل یافته، محدود شده، استعمار شده، فرونشسته، پراکنده شده، یا به‌عبارتی متمدن شده و تا حدّی فروخوابیده است. چون در هر حال، این تاریخ (به نوشته‌ی بولن‌ويليه يا بوئا-نانسی، فرقی نمی‌کند) بود که تهدیدی عظیم را دست‌وپا کرد: این خطر عظیم که ممکن است در جنگی بی‌پایان درگیر شویم، و بر تمام روابط ما، هرچه که باشد، همیشه نظم سلطه حاکم شود. همین دو تهدید، یعنی جنگی بی‌پایان به منزله‌ی مبنای تاریخ و رابطه‌ی سلطه به‌منزله‌ی عنصر تبیین‌گر تاریخ، است که ر ا در گفتمان تاریخی قرن نوزده به مخاطرات منطقه‌ای و مقاطع گذرا کاهش خواهد یافت یا خُرد خواهد شد، و در شکل بحران‌ها و خشونت بازنگاشته خواهد شد.

صفحه ۲۷۷