عاشق آدم‌های جدید می‌شوم. شعر می‌گویم و بعضی از شبها برای آدم‌های تازه وارد به قلبم، فال حافظ می گیرم. مادرم دیگر پس من می توانم با دوستانم وقت‌هایی حساسیت‌هایش کم شده؛ را بیرون از خانه بگذرانم. پدرم دیگر آنقدر پیر شده که سنتهای خانوادگی اش را به یاد ندارد و برایش دیگر آنقدر فرق نمی کند که شام را
خانه.بخورم یا با دوستانم به رستوران بروم؛ اما هنوز گاهی یاد اردشیر می کنم و دلم برایش تنگ می شود.

صفحه 46