ماجرا در بهار سال ۱۶۵۶ رخ داد، همان هنگام که در لهستان اقامت داشتم. چند سال قبل‌تر، به دعوت لودویکا ماریا گونزاگا، همسر یان دوم کازیمیرز، پادشاه لهستان، به آن سرزمین آمده بودم تا در مقام طبیب ملوکانه خدمت گزار باشم. ناگفته پیداست که برایم مقدور نبود چنین دعوتی را رد کنم، به خصوص به دلایل شخصی که یادآوری‌شان را این جا لازم نمی‌بینم. از شما چه پنهان، معذب شدم آنگاه که بار سفر به لهستان بستم، زیرا هیچ سرزمینی را نمی‌شناختم که تا این اندازه از دنیایی که با آن آشنا بودم دور باشد و از این رو، خویشتن را مرکزگریز قلمداد می‌کردم، کسی که فاصله می‌گیرد از کانونی که می‌داند آنجا در بر چه پاشنه‌ای می‌چرخد.