تماس میگیرد. صدایش میلرزد، فقط میگوید: «بهت نیاز دارم، خواهش میکنم بیا.» مهیار تازه خوابیده بدنش داغ است. سیما ظرفهای شام را میشوید. لباس میپوشم، منتظرم بپرسد: «کجا؟» نمیپرسد، روی موهای چرب و آشفتهاش را میبوسم. هنوز در را باز نکردهام که بغضش میترکد، مهبان از اتاقش بیرون میآید، مثل همیشه به دیوار تکیه میدهد و مبهوت نگاهمان میکند. لباس خوابش گشاد است، میگویم: «کار ضروری پیش اومده.»
می گوید: «اگه حال مهیار بد شد چی؟»
میگویم: «تلفن بزن.»
صفحه ۲۷