خاما نبود. نیامد. حتی وقتی هم نماز دیگر از همان اناردشت رفتم به رشکین تا آقای اوسطی را ببینم و ازش بخواهم این اناردشت را بدهد برایش آباد بکنم، حتی از اناردشت نیامدم پایین که در دورچال، خبر بدهم راهی کجا هستم. رفتم. تاریکی نشسته بود به رشکین که رسیدم به عمارت بالامحله رشکین. دروازه‌ی این خانه همیشه‌ی خدا روشن بود؛ گویی اگر بسته می‌شد، به قول قدم‌بخیر، فرشته‌ملائک، راه پیدا نمی‌کردند به خانه و صاحب و اهالی‌اش تا نعمت بریزند سرشان.

صفحه 398