اوضاع داشت بیش از حد پیچیده می‌شد. فکر کردم بهتر است بعدا، اوضاع که آرام‌تر شد، به مادرم تلفن کنم.

روُ دور برد بودم اما خیلی هم نمی‌خواستم روی شانس‌ام حساب کنم، برای همین تصمیم گرفتم بروم خانه و قبل از این که مشتری‌ام را ملاقات کنم دوشی بگیرم.

شاید پیراهنی توی کمد پیدا می‌کردم که تر و تمیز به نظر برسد. دل‌ام می‌خواست با بهترین سر و وضع ممکن در مقابل مشتری‌ام ظاهر شوم. حتا مسواک هم زده باشم.

صفحه 90