با این آفتابی که توی چشمم افتاده بود و با این خونی که توی سرم می‌رفت همه‌اش فکر می‌کردم الان است سرم بترکد و کار یکسره بشود، خاربُنها که تمام‌شدنی نبود، بعدش رسیدم سر گودال شنی که آنها پیش از رسیدن من آنجا بودند و درختی را که ماشین زیرش بود بجا آوردم، و همین که از گودال بیرون آمدم و پا بدو گذاشتم صدای روشن شدن ماشین به گوشم خورد. بوق‌زنان و به سرعت راه افتاد. هی بوق می‌زدند، انگار که بوق می‌گفت بیلاخ. بیلاخ. بی‌ای‌ای‌لالالاخ و از نظر دور می‌شد. طوری به‌موقع رسیدم جاده که ناپدیدشدنش را ببینم.

صفحه ۲۷۲