«اون می‌دونه؟»، صدای تیا که به‌خاطر سیگار، بم و خش‌دار شده بود بالاخره سکوت اتاقی که در آن نشسته بودیم را شکست. همان‌طور که شمع‌ها می‌سوختند، رفته‌رفته از بلندی‌شان کم می‌شد و در جاشمعی آب می‌شدند، مشغول فکر کردن بودیم. بیرون هم آب بالا آمده و مد شده بود. کیت که از پنجره به آب‌های آرام و تاریک ریچ می‌نگریست سرش را برگرداند و پرسید: «کی چی رو می‌دونه؟». تیا جواب داد: «منظورم لوکه! مشخصه که یک چیزایی می‌دونه اما چقدر؟ تو بهش گفتی اون شب چه اتفاقی افتاد و ما چیکار کردیم؟».

صفحه 230