چشم بسته دنبالش رفتم چون می دانستم اگر با غریبه ها قاطی شوم، جایم امن تر است. خیلی زود متوجه شدم که اطرافم را کولی ها گرفته اند و نا خود آگاه کیفم را به بدن چسباندم. ترس در چشمانشان مشهود بود اما به نظر نمی رسید تسلیم این ترس شده باشند، مثل این که عادت داشتند برای مخفی کردن حالتشان نقاب به چهره بزنند. حلقه زده بودند، دست می زدند و سه زن وسط حلقه می رقصیدند.
مردی که مرا به جمعشان دعوت کرده بود، پرسید :«تو هم دوست داری برقصی؟»
صفحه ۱۰۵