دستِ من بَستی برای یک گلیم / خود گرفتی خانه از دستِ یتیم

مَن رُبودم موزه و طَشت و نمد / تو سیه‌دل مَدرک و حُکم و سَند

دُزدّ جاهل، گَر یکی اِبریق بُرد / دُزدّ عارف، دفترِ تَحقیق بُرد

دیده‌های عَقل، گَر بینا شوند / خود فروشان زودتر رُسوا شوند

دُزد زَر بَستند و دُزدّ دین رهید / شَحنه ما را دید و قاضی را نَدید

من بِه راهِ خود نَدیدم چاه را / تو بدیدی، کج نکردی راه را

می‌زدی خود، پُشتَ پا بَر راستی / راستی از دیگران می‌خواستی

دیگر اِی گندم نمایِ جُو فروش / با رِدای عُجب، عیب خود مپوش

چیره‌دستان می‌ربایند آنچه هست / می بُرند آنگه زِ دُزدّ کاه، دست

در دِل ما حِرص، آلایش فزود / نیّتّ پاکان چِرا آلوده بود

دُزد اگر شب، گَرم یغما کَردن است / دُزدیِ حُکّام، روزِ روشن است

حاجت اَر ما را زِ راهِ راست بُرد / دیو، قاضی را بِه هرجا خواست بُرد

صفحه ۱۹۳