هفت سال منتظر ماندم و تماشا کردم. او را میدیدم که می آمد و می رفت؛ دولان را می گویم، او را تماشا میکردم که با لباس رسمی، آهسته و با آرامش وارد رستوران های مجلل می شد، در حالی که همیشه زن متفاوتی به بازویش چسبیده بود، دو محافظ شخصی هم در دو سویش او را همراهی می کردند. میدیدم که موهای خاکستری تیره اش کم کم به نقره ای خوش حالتی تغییر رنگ می داد، در حالی که موهای خودم صرفاً کم و کمتر می شد تا این که کچل شدم.
صفحه 9